www.Tak-Sell.com
تعدادی از اشعار شعرای بزرگ و در کنار آنها کوچک شاعری چون سکوت بی پایان
این لیست کالاهای اسراییلیه - که بعضا در بازارهای ایران وجود دارند. برای حمایت از اسلام از خرید این کالاها خودداری نمایید.
من بی تو یک ستاره ولگرد می شوم
روزی که با کسوف تو شبگرد می شدم
گفتم مگر بدون تو یک مرد می شوم؟
من جیره خوار بی هنر ناز دست تو
برگم که بی بهانه تو زرد می شوم
بالانشین ابر خیالم مرا ببین
یاد تو هر چه بر سرم آورد می شوم
با یاد خیمه و شب و احساس یک گناه
از دوریت روایت یک درد می شوم
شاعر : سکوت بی پایان
آرام نشسته ام که خطّم نرنی
من مست توام، دوباره حدّم نزنی
از گوشه کنار چشم تو با خبرم
یک وقت مرا به چوب شکّم نزنی
با این دو دلی که در دلم شوریده
می ترسم از اینکه .... دست ردّم نزنی!
من پادویی و پا پتی و پا ... بی پا
ای وای مرا به آنچه کردم نزنی
ای ماه غزل کار مرا روشن کن
این مدّ مرا به روز جزرم نزنی
من صاحب سبک دلخوری های توام
بد بوده ام از گذشته ها دم نزنی
آرام نشسته ام ولی می ترسم
ای کاش نمک به روی زخمم نزنی
شاعر : سکوت بی پایان
هیچ ؟
منزل به منزل آمده ای آواره ات که هیچ ؟
پاک از دلت که رفته ام از دیده ات که هیچ
همسایه قدیمی احساس ابری ام
از شهر دور مانده ام از خانه ات که هیچ
پیچیده اند به دورم علفهای هرزه گرد
حتی خبر ز داس کریمانه ات که هیچ
فریاد از این دلی که به تشییع می برند
آه از سری که سر شده بر شانه ات که هیچ
امشب به یاد ثانیه ها ضجه می زنم
تیکی که شد به تاک غریبانه ات که هیچ
گم کرده ام پلی که به نام شقایق است
باور نمیکنم گلک بی ساقه ات که هیچ ؟
کاش از مسیر ابر خیالم گذر کنی
گرد و غبار بی گذر آیینه ات که هیچ؟
شاعر : سکوت بی پایان
وقتی که دانستم این را آن لحظه بود آخر من
از خود قلم می زدم من با او قدم کی زدم من
از خود سرودم نه از او ، از خود که شد شاعر من
هر لحظه گندم نشانی در کام خود می کشانم
یک جو نه شرمی نه آهی بی انتها صابر من
یک قطره از چشمه بودم یک لحظه گِلگون شدم ، کی ؟
وقت عبور از دوراهی یک ذره شد ساحر من
از او گذر کرده بودم از او ، نه یادی نکردم
از او که هر لحظه هر جا در یاد من ذاکر من
شاعر : سکوت بی پایان

دیگر برایت اشکهایم ملاک نیست
آری گِلم حکایت آن آب و خاک نیست
من منجمد شدم در این قطب روزگار
سیلی خور حوادث یخ سینه چاک نیست
تقصیر کلبه بود که گم شد حوالی ام
در کلبه ای که سر در آن هم پلاک نیست
در لابلای پاکی آیینه های صاف
گویا نبود جای غباری که پاک نیست
بند آمد اشک ها و گلم دل نشد، چرا ؟
زیرا گلم به پاکی آن آب و خاک نیست
شاعر : سکوت بی پایان
چابکسوار بیقرار خاطرم برد
فرهنگ شعر ساکنم را زیر و رو کرد
از دست او از دست او که حاصلم برد
من موج ساحل های آرمم ولی او
با موج ابرویش قرار از ساحلم برد
هم با نگاهش زخم باران کرد دل را
هم با نگاهی زخم های باطلم برد
در سفره دل تکه ای از شعرهایم
با نیمه آهش سفره ناقابلم برد
شاعر : سکوت بی پایان
گلدسته های شهر دعایت نمی کنند
افسانه گشته ای تو پس از کوچ آخرت
یادی نمی شوی و روایت نمی کنند
در این زمان که سامریان نقشه می کشند
موسی(ع) بیا که امر ولایت نمی کنند
عاشق کشی رواج دل شهر گشته است
عاشق کجاست ؟ سر به فدایت نمی کنند
این شب گرفتگان که سپیدی ندیده اند
از دوری تو صبح ؛ شکایت نمی کنند
پر گشته راه پا به جهان ضرب می شود
حاصل؛ نگاه به جاده پایت نمی کنند
پروانه ها کم اند به دورت غریبه ام
سلمانیان ؛ بدان که رهایت نمی کنند
شاعر : سکوت بی پایان